مجموعه خاطراتی از شهید محمدحسین نادعلیزاده
آبگوشت وليمه را كه بار كردند، مهمانها يكييكي آمدند. صداي خنده و شادي همه بلند شد. او را پيش پسرعمو بردند. صوت قرآن پسر عمو آرامش دهنده بود و صداي خواندن تعزيهاش روح و جان همه را تا قبرشش گوشه مولا ميبرد. او را بغل كرد. پدر نوزاد گفت:« توي گوشش اذان بگو! ».
صداي گريه نوزاد كم كم بلند شد. پارچه را كنار زد و سرش را نزديك كرد:« الله اكبر... ».
نوزاد آرام شد و صداي صلوات رونق بخش مجلس. پسرعمو اذان را كه خواند، رو به همه گفت:« كربلايي عباس تازه از زيارت آقا امام حسين اومده. نو رسيدهاش رو محمدحسين صدا ميزنيم.».
خنده كربلايي عباس با گريه محمدحسين و صلوات بلند مهمانها در هم گره خورد.
برگرفته از خاطرات عباس نادعليزاده(دوست شهيد)
![]()
خسته شدم. دارو و دفترچه را كنار نردهها گذاشتم و محمدحسين را از روي دوشم پايين آوردم تا استراحت كنم. يکي گفت:« سلام! مشكل شما چيه؟».
برگشتم. سر و وضعش به آدم حسابي ميخورد. گفتم:« اين بيمارستان مريضمون رو قبول نميكنه. منو از اين دكتر به اون دكتر ميفرستن و كاري هم نميتونن انجام بدن. دکترها جوابش کردن. دارم ميبرمش خونه. ».
او رفت صحبت کرد و محمدحسين را بستري كردند. بعد از چند روز حالش خوب شد و او را به خانه آورديم. قسمتش بود که در راه خدا شهيد شود.
برگرفته از خاطرات محمدرضا(برادر شهيد)
![]()
سر سفره ناهار نشستيم. ظرف غذا را كه جلويم گذاشت، گفت:« امروز محمدحسين اينجا اومد. ».
تعجب كردم. تازه ازدواج كرده بود. گفتم:« براي زندگي اومده بهشهر يا براي سرزدن به فاميل؟ ».
گفت:«اومده دنبال خونه ميگرده. وقتي فهميد خونه ما خاليه ميخواد اجاره كنه. ».
با تكان سر به او فهماندم راضي نيستم. دليلش را که پرسيد، گفتم:«عروسياش يادت رفته؟ چه شلوغي كرده بودن. توي دونستن چيزهاي معمولي شرعي ميلنگه. نميخوام بياد اين جا. ».
آخرش با اصرارهاي خانم من آمد. قرار شد با هم حرف بزنيم. شرطهايم را گذاشتم. محمدحسين گفت:« از خدا پنهان نيست، از خلقش چه پنهان. ميخوام بيام منزل شما تا آدم بشم. توي جلسههاتون باشم و نماز خوندن رو ياد بگيرم. ».
چند ماه بعد رفت جبهه. وقتي برگشت با قبلش خيلي فرق داشت.
برگرفته از خاطرات علياصغر نادعليزاده(پسر دايي شهيد)
![]()
محمدحسين يقهاش را گرفت. از دور با ديدن او خودم را رساندم. صداي جر و بحثشان بلند بود. گفتم:« داشتين با هم حرف ميزدين، يك دفعه چي شد؟ ».
يكي از آنها گفت:« محمدحسين شاه مملكت رو قبول نداره، از اين آخوندها دفاع ميكنه. ».
دور و برم را نگاه كردم. ميترسيدم صحبتمان را كسي بشنود. محمدحسين بيمعطلي گفت:« شما با روحانيها چكار دارين؟ چرا از اونا بد ميگين؟ ».
جوان ديگري جلويش در آمد و پرسيد:« اينها همه مردم رو انداختن جلو تا توي تظاهرات شركت كنن. چرا خودشون كاري نميكنن؟ ».
محمدحسين جواب داد:« اگه روحانيها نباشن از دين چيزي باقي نميمونه. اونها براي نگه داشتن دين روبه روي شاه ميايستن. ».
برگرفته از خاطرات عباس نادعليزاده(برادر شهيد)
![]()
صداي بستن در حياط بلند شد. با خودم گفتم:« كيه اين وقت روز؟ ».
بلند شدم و به حياط رفتم. با ديدنش گفتم:« از مغازه اومدي؟ مگه چيزي شده؟ ».
سلام كرد و گفت:« تا شناسنامه و مداركها رو بردارم، لباسهام رو آماده كن! ».
خواستم حرفي بزنم يا سؤالي كنم، ولي او به دنبال كار خودش رفت. جلوي در پرسيدم:« نميخواي بگي كجا ميري؟».
گفت:« جبهه. با ماشين يكي از بچهها ميريم اهواز. ».
خداحافظي كرد و رفت. يكي دو ماه بعد برگشت. احوالپرسي كرديم. از حال و وضعش برايم حرف زد و گفت:« توي پادگان اهواز آموزش اسلحه ديديم. فرصتي نداشتم تا نامه بدم. ».
محمدحسين قبلي با آن كسي كه روبهرويم نشسته بود، خيلي فرق ميکرد.
برگرفته از خاطرات همسر شهيد
![]()
عكس را به ميخ روي ديوار زد و گفت:« كج نيست؟ ».
مادرش گفت:« نرو! بچهات چند وقت ديگه به دنيا ميياد. ».
از دستش ناراحت بودم. خودش قول داده بود كه بعد به دنيا آمدن بچهمان برود، ولي حالا ميخواست برود. گفت:« از دستم ناراحتي؟ خواب آقايي رو ديدم. نوراني بود و گفت:’ برو جبهه. پسرت رو مهدي صدا بزن.‘ بايد برم. ميدونم اين بار شهيد ميشم. ».
اصرار كرديم چند روزي بماند. قبول كرد. زياد طول نكشيد. مهدي به دنيا آمد و او رفت. مهدي ديگر محمدحسين را نديد.
برگرفته از خاطرات همسر شهيد
![]()
گفتم:« نرو، چند بار رفتي بسه. ».
زن داداش هم با تكانهاي سر حرفم را تأييد كرد. او گفت:« بايد برم. اگر نرم چه طوري كشته شدن مردم خرمشهر رو ببينم و تحمل كنم؟ ».
گفتم:« اگه بري بابا غصه ميخوره. ».
گفت:« ميشه بدبختي و سختي كشيدن هم وطنهامون يادم بره؟ از اون گذشته بابا رو هم با خودم ميبرم. ».
برگرفته از خاطرات زهرا(خواهر شهيد)
![]()
عمه گوشي را از من گرفت و گفت:« اين همه زنت داره ميگه يك بار بگو مييام، بگذار دلش خوش باشه. ».
با خنده بهش جواب داد:« باشه، مييام. ».
صداي خندهاش پشت تلفن، هنوز در گوشم ميپيچد. وقتي از همه خواست دعا كنند، ميدانستم اين عمليات با بقيه فرق دارد. به مسجد رفتيم تا براي پيروزي رزمندگان در عمليات فتحالمبين دعا كنيم. به خانه برگشتم. از خستگي دراز كشيدم. صداي بلندگوي مسجد را شنيدم. شهادت محمدحسين را به همه خبر داد. از خواب بلند شدم. منتظر آمدن جنازهاش ماندم.
برگرفته از خاطرات همسر شهيد
![]()
بابا گفت:« چند وقت گذشته و جنازهاش نيومده. ».
ده روزي ميشد. همه جا به دنبال محمدحسين رفته بوديم. فايدهاي نداشت. گفتم:« پارسال كه رفتيم مشهد، با امام رضا عهد بست سالي يك بار بره. فكر نميكردم همون سال اول نتونه به حرفي كه زده عمل كنه. ».
چند روز بعد بابا خبر آورد که جنازه محمدحسين در مشهد است. گفت:« بار آخري كه ازم خداحافظي كرد، قرار شد موقع برگشتن از جبهه، براي زيارت به مشهد بره. به قولش عمل كرد. ».
جنازهاش را دور حرم آقا امام رضا عليهالسلام طواف دادند. حق با پدرم بود. محمدحسين عهدش را به انجام رساند.
برگرفته از خاطرات همسر شهيد
![]()
كسي نبود كه خبر به گوشش نرسيده باشد. داداش محمدرضا و چند نفر همه جا را گشتند. در پايگاه انديمشك و بيمارستان اهواز هم او را پيدا نكردند. منتظر مانديم شايد خبري شود. يكي از آدمهاي معتمد شهر به ديدنمان آمد و گفت:« از محمدحسين چه خبر؟ ».
جوابي نداشتيم كه بدهيم. گفت:« خوابش رو ديدم. گفت:’ قصد دهه من تموم شد. مشهد هستم بياين دنبالم.‘ ».
به حرفش دلخوش كرديم و منتظر مانديم. فردا با تلفن خبر دادند جنازهاش رفته مشهد. او را آورديم بهشهر.
در تابوت را برداشتند، ولي جنازه محمدحسين نبود. گفتيم:« اون دفعه روي تابوت نوشته بود مشهد، با بهشهر اشتباه شد. اين دفعه ديگه چرا؟ ».
پرس و جو كرديم. جنازه شهيد محمدحسين عليزاده بچه قوچان بود. اسمش را خواندند محمدحسين نادعليزاده. بعد از دو سه هفته او را تشييع كردند.
برگرفته از خاطرات زهرا(خواهر شهيد)
![]()
خانمي همراه محمدحسين آمد. سفيدي لباسش چشم را خيره ميكرد. پيش من آمد. دستش لباس ديگري بود. پرسيدم:« براي منه؟ ».
محمدحسين گفت:« بپوش! ».
لباس سفيدي را كه برايم آورده بودند، پوشيدم. آن خانم من را بوسيد. از صحبتهاي داداش فهميدم حوري بهشتي است. نميدانستم چرا همراه محمدحسين آمده. گفت:« من همسر شهيدم. ».
هر دويشان رفتند. من از خواب بيدار شدم.
برگرفته از خاطرات زهرا(خواهر شهيد)
![]()
به خانهمان آمدند. بعد خوردن چاي گفتم:« محمدحسين كه شهيد شده، اين طرفها كم ميياي؟ ».
گفت:«راستش اومدم بپرسم محمدحسين جايي بدهكار بوده، قرضي داشته؟».
پرسيدم:« چه طور؟ ».
جواب داد:« خانمي پرسان پرسان آدرس خونه ما رو پيدا كرد. ميگفت:’ شهيد توي خواب سفارش کرده بدهكاريم رو بدين.‘ اعتنايي نكردم. چند شب بعد دوباره اومد و گفت:’ چرا نرفتي؟‘ من هر جوري بود، خانه شهيد رو پيدا كردم.‘».
گفتم:« محمدحسين ازم خواست مالش رو پاك كنيم. رفتيم پيش حاجي حسيني. خمس رو كه حساب كرد پنج هزار تومان شد. پانصد تومان داديم و بقيه هنوز مونده. ».
لباس پوشيديم و به ديدن حاجي حسيني رفتيم. ماجرا را برايش تعريف كرديم. آن را به پسر محمدحسين، مهدي، بخشيد.
برگرفته از خاطرات علياصغر(پسر دائي شهيد)
![]()
فكر كردم يك بار كه عيبي ندارد نروم. هفته بعد ميتوانم بروم. ناهار خورديم، به مهمانم گفتم:« بيا استراحت كن، توي راه بودي خستهاي. ».
تازه خوابم برده بود كه آمد. يك دستش را به سقف ماشين چسبانده و دست ديگرش را بر در. گفتم:« كاري داشتي؟ ».
گفت:« منتظرت بودم، چرا نيامدي سر قبرم؟ ».
خواستم حرفي بزنم و دليلي بياورم، ولي رفت.
برگرفته از خاطرات همسر شهيد
![]()
من سربازي خدمت نكردم. بيكار نبودم و به خاطر حقوق هم نيامدم. فقط به خاطر رضاي خدا و احساس مسلمان بودن و جهاد في سبيلالله و براي شكست دشمنان به جبهه آمدهام، اگر هم شهيد بشوم باز پيروزم. بهرحال اين مايه شكر پروردگار است و افتخار براي من و شماست كه در اين راه به درجه رفيع شهادت ميرسم.
پدرم عزيزم! ميبخشيد كه از شما خداحافظي نكردم و مرا حلال كن. دوست داشتم كه عصاي پيري تو و مادرم باشم، ولي چاره چيست؟ بايد جهاد كرد و خون داد تا انقلاب اسلامي پايدار بماند.
مادر! چون كوه استقامت كن و لحظهاي از نام و ياد خدا غافل مباش!
برادرم! اميدوارم كه حلالم كني و ناراحت نباشي و استقامت كن و ما به خاطر قرآن و پيروزي اسلام خون خود را دادهايم.
و تو اي همسرم! مهدي من را خوب نگهداري كن. او را با اسلام و قرآن آشنا كن تا راهم را ادامه دهد كه همان اسلام است.
همسرم! اميدوارم مرا ببخشي و حلال كني، هيچ وقت از نام خدا غافل مباش و در راه دين خدا بكوش، قامتت را بلند كن و نداي اللهاكبر و خميني رهبر، سر دِه و فرياد شهيدان را به مردم برسان كه همانا فرياد ما پيروي كردن از خدا، قرآن و خميني است.
پدر، مادر، همسر، خواهران و برادرانم! امكان دارد در اين حمله پرشور اتفاقي واقع شود كه جنازهام به دست شما نرسد، ناراحتي به خود راه ندهيد و هر وقت دلتان گرفت به گلزار شهيدان برويد.
از همگي ميخواهم كه هميشه پيرو ولايت فقيه باشيد و روحانيت را سرمشق خود قرار دهيد و با تمام وجود در برابر ابرقدرتها ايستادگي كنيد و انتقام خون شهيدان را از آنها بگيريد و در نمازهايتان امام را دعا كنيد!
فرازهايي از وصيتنامه
![]()
سال هزار و سيصد و چهل، فرزند چهارم عباس و مرضيه به دنيا آمد. او را محمدحسين صدا زدند. سه خواهر و يك برادر دارد. پدرش كشاورز بود. ابتدايي را در روستاي بق دامغان گذراند. براي خواندن راهنمايي به بهشهر رفت. برادرش، محمدرضا، هزينه تحصيل او را داد. درس را سال اول راهنمايي رها كرد. شاگردي كرد. بعد از مدتي مغازه صافكارياش را سر و سامان داد و كارش به طور مستقل شكل گرفت.
سال هزار و سيصد و پنجاه و نه ازدواج كرد. به عنوان سرپرست خانواده معرفي شد و از سربازي معافيت گرفت. براي زندگي به بهشهر رفت و به كاسبي مشغول شد.
بار اول با دوستان به اهواز رفت. دوره آموزشي را گذراند و پس از يك ماه برگشت. با رفتن به جبهه تغيير در رفتار محمدحسين براي همه نمايان بود. همراه با به دنيا آمدن پسرش مهدي، از طرف بسيج به جنوب رفت. سوم فروردين هزار و سيصد و شصت و يك در مرحله دوم عمليات فتحالمبين در رقابيه با برخورد تركش به سر شهيد شد. جنازهاش به علت اشتباه خواندن نوشته كاغذ روي تابوت، به جاي بهشهر به مشهد منتقل شد. پس از طواف دور حرم امام رضا عليهالسلام و پيگيريهاي همزمان خانواده او را به بهشهر برگرداندند. بنا بر وصيت خودش او را به روستاي بق بردند. محمدحسين بيش از يك ماه سابقه حضور در جبهه داشت. تكتيرانداز بود. وي اولين شهيد روستا است. پيكرش در گلزار شهداي روستاي بق دامغان به خاك سپرده شد.
زندگينامه
این وبلاگ متعلق به اهالی روستای بق و کلیه بکی های مقیم شهرهای ایران می باشد .روستا ی بق که در اصطلاحاً به آن (بک) می گویند در فاصله 10 کیلومتری شهرستان دامغان و کنار جاده بین المللی تهران - مشهد قرار دارد . روستاهای همجوار آن : روستای طاق در شمال غربی و روستا حسین آباد حاج علینقی در جنوب شرقی و روستای وامرزان در جنوب واقع شده اند.